یک حس متناقض!

همیشه نسبت به مورفى حسى دوگانه و البته متناقض داشته‌ام!

از او متنفر بوده‌ام، چه آن ‌که گزاره‌ها و قوانین وى که ظاهراً از جنس فلسفه تاریخ هستند، همواره و در تمام زندگى‌ گریبان‌گیرم بوده‌اند.

و حسى به ظاهر خوشایند؛ آن هنگام که در دو راهى تحلیل‌هاى عمیق، جانکاه و گاهاً طولانى درباره رنج‌ها و مصیبت‌هایى که در زندگى، چونان لباسى دائمى، به قامت‌ام دوخته‌اند و نمی‌دانم که آیا مصداق «و من أعرضَ عن ذکری، فإنّ له معیشةً ضَنکا» هستند یا «هر که در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند»، تنها کسى که به مانند پناه‌گاهى -هر چند دروغین- نجاتم داده و می‌توانم براى خلاص شدن از این تفکرات طولانى، صورت مسئله را پاک کرده و چونان آدمى زندگی کنم، همین مورفى است …!

پى‌نوشت: آدمى! ببخش که تعبیرم درباره شما تحقیرآمیز می‌نماید!

پى‌نوشت ۲: در ایام عزادارى‌ مادر خوبى‌ها معرفت زهراى‌ اطهر(س) ارزانى من نبود؛ مثل همیشه، هم‌ناله على‌(ع) بودم.

- – — – -

مرتبط در همین سایت:

بای بسم‌ الله …!

خداحافظ، ای قصه عاشقانه!

ارسال شده در متفرقه, مذهبی | برچسب‌شده , , , , , , , | ۶ دیدگاه