مقدمه: این چند خط به دلیل مضمون آن، با ادبیاتی محاورهای به رشته تحریر درآمد.
امروز تو نمایشگاه بعد خریدن چند کتاب، گفتم برم اون کتاب مهمه رو هم بخرم! با کلی دردسر انتشاراتشو اون دور دورا پیدا کردم. به آقائه گفتم: بیزحمت کتاب … رو میخوام! گفتن: توقیف! با نیملبخندی گفتم: ..متوجه نمیشم!
- دیروز اومدن گفتن حق ندارین اینو بفروشین اگر دست کسی ببینیم غرفهتون پلمپ میشه!
- یعنی چی پلمپ میشه!؟ تو بازار هس که! با مجوزم چاپ شده! یعنی اینا نیروی مخفی تو نمایشگاه دارن؟ … حالا یکی به من بدین لطفاً!
گفت نمیشه. بعداً براتون میفرستیم و … از من اصرار و از ایشون ندادن.
بعد، چند ثانیهای که خواست به یکی دیگه جواب بده. یه آقای دیگه داخل غرفه بهم گفت: شما نویسنده کتاب را میشناسید!؟
- بلی میشناسم ولی ندیدمشون تا حالا
- همین آقا که کتابو به شما ندادن، نویسنده این کتاب هستن!
- عجب!
- بله! منم خواهرزادهش هستم! ![]()
گفتم باشه. من بگیرم کتابو شما ببین! ببینیم خدای من زورش بیشتره یا خدای ایشون!!؟ ایشون دانشگاهی؛ ما هم که از کنار دانشگاه چند بار رد شدهایم!

خلاصه! ..بعد یه گفتوگوی طولانی …. نهایتاً، رفتن کتابو گذاشتن داخل یه پلاستیک و با اندکی استرس و دلهره گفتن: بفرمائید. قابل نداشت! اصلاً هدیه!
- خواهش میکنم، نفرمائید! … لطف کردید. ممنون!
– — –
حالا، غرض این نبود که بگم اهالی فرهنگ در چند سال اخیر دچار چه سختیها و مصائبی شدن؛ بگم صاحبفکران و صاحبانقلم احساس توهین میکنن، بگم متولیان اعطای حقوق مدنی به شهروندان از اجرای قوانین مربوطه دریغ میکنن که هیچ، طبیعیترین خواستهها و حقوق آنها را هم پایمال میکنن! ، ووو …. چرا که شرایط بیان و پس از بیان در کشور بس جوانمردانه خوب است! اسنادش هم موجوده! …. فقط خواستم بگم «یه همچی آدمی هستم من!»
پینوشت: منباب مرزبندی و رفع سوءتفاهم عرض کنم، نگارنده، مصداق هیچکدام از طرفین موجود در تصویر فوق نیست.
نوشتههای مرتبط در همین سایت:
پینوشت ۲: این تصاویر را هم ببینید!
















